درباره وبلاگ

تو را به اندازه تمام کسانی که دوست نداشتم
دوست می دارم
تو را به اندازه تمام روزهای که نزیسته ام
دوست می دارم
تو را به اندازه تمام شبهای که نخوابیده ام
دوست می دارم
تو را به اندازه تمام حرفها ی در دل مانده ام
دوست می دارم
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
همه چی و هیچی
نجواهای عاشقانه
دل نوشته
دل نوشته
دختر ایرونی
درد و دل
دانلودستان
دانلودستان
دوستیابی
جزیره ی خارک
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

خانه ام سست است ویرانم نکن
تکیه گاهی نیست ویلانم نکن
دیدگانم خفته اند از تشنگی
اینچنین محتاج بارانم نکن
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت
وفردایی دیگر از راه رسید... فردا روز شومیست!روز اغاز بر دوش کشیدن مصیبتها روز پایان شادیها روزی که با اشکهای بی امانم روزهایی تلخ و کوبنده را هشدار دادم مرا در اغوش گرفتند بلکه ارامم کنند غافل از اینکه درد من از روزهای نا معلوم بود من میدیدم انچه را که انها نمیدیدند من میدیدم دختری را که نادم از به دنیا امدن خویش بود دختری را میدیدم که بازی روزگار چهره اش را قلبش را در هم شکسته بود او جوانی بیش نبود وهیچکس نفهمید که ان دختر تنها من بودم... فردا روز شومیست: روز تولدم...
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت
باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت
تو بگو من چه کنم؟؟؟ با انکه میدانم روزها و سالها تنها با خاطراتت زندگی خواهم کرد و میدانم در دفتر تقدیر خدا میان اسم من وتو فرسنگها فاصله است و این فاصله ها هیچ گاه کم نخواهند شد... با انکه میدانم هیچ گاه خوب نبودی و با بدی ات خوبیهایم را غارت کردی و به چوب حراج زدی خوبی هایی که هرگز لایق نگهداریشان نبودی... و میدانم که بزرگترین گناه را در حقم مرتکب شدی و من پاک و خنده روی دیروز را به من تنها و افسرده ی امروز تبدیل کردی و میدانم که بخشیدنی نیستی... اما هیهات... که تصوری کشنده لحظه به لحظه وجودم را در کام مرگ میکشاند که اگر حقیقت باشد ویرانم میکند: فریاد از ان روزی که با دیگری عهدی ببندی... تو بگو ...من چه کنم؟؟؟
نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت
خداوندا!تو خود دانی که من تنها ترینم خدایی کن پناهم ده که من بی کس ترینم خداوندا!تو خود دانی که دستم پر نیاز است دوایم کن شفایم ده که درمانت نماز است خداوندا!تو خود دانی که قلبم شهر درد است هوایش سوزنده خورشیدش سرد سرد است خداوندا!تو خود دانی که دنیایم خزان است رهایم کن از این دنیا که دردم بی امان است خداوندا!تو خود دانی که ایامی نمیکردی صدایم که شاید با بدان بودم نمیکردی رهایم خداوندا!تو خود دانی که من غرق گناهم چه شد یا رب؟خطا کردم ندادی تو پناهم خداوندا!تو خود دانی ز تو دارم شکایت ها نمیدانم به که گویم حدیث این حکایت ها خداوندا!تو خود دانی خدای من تو بودی ولی یا رب چه کردم من به یاد من نبودی خداوندا!مرا دریاب که من هم بنده ات هستم نشانم ده خدایی را که دل بر رحمتت بستم
نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت
شاید فراموش کرده ای سیل بی امان اشکهایم را که هنگام کوچ ناگهانی ات به سرزمین بی وفایی بدرقه ی راهت بود... شایدفراموش کرده ای ان کس که مرا از پیله ی دنیای سادگی و کودکی ام بیرون اورد و با خنجر بی رحمی اش بند بند وجودم را در دنیای پلید انسانهای بزرگ تکه تکه کرد تو بودی... شاید فراموش کرده ای که من همان فرشته ی پاک دیروزم که پاکی ام را به تاراج بردی و امروز مطرودی خار و تنهایم... شاید فراموش کرده ای ان شب شوم اشنایی را که چشمانمان با هم گلاویز بودند افسوس که تقدیر طاقت خوشبختی ما را نداشت و همان لحظه بود که دستان سنگین تنهاییش را بر سرمان کوبید... شاید فراموش کرده ای...اه نه!تو هیچ گاه فراموش نخواهی کرد کسی را که عاشقانه تو را میخواست وتو بی رحمانه از او گذشتی بر سرم چه اوردی؟هیچ گاه فراموش نخواهی کرد...
نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت
رسم اين قوم غريب است بيا برگرديم قصه دين فريب است بيا برگرديم يه کسي بود که ما دل به نگاهش بوديم خنده اش گرم و عجيب است بيا برگرديم عشق بازيچه شهراست ولي در ده ما دخترعشق نجيب است بيا برگرديم کرمها در پس کوچه اقامت دارند روستا مامن سيب است بيا برگرديم 
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت
مهمون نا خونده میخوای؟ از همه جا رونده میخوای؟ اجازه هست اقا جونم؟ بیامو پیشت بمونم؟ بازم بگم غصه هامو؟ تو پاک کنی باز اشکامو؟ دیدی باهام چیکار کرد؟ منو که کشت فرار کرد شنیدی بهم چیا گفت؟ گناهامو چه خوب شست خودت بگو نا مرد کی بود؟ گناه من اخه چی بود؟ کی بود که گفت اسیرم؟ پای عشق تو میمیرم کی بود واسم قسم خورد؟ دیدم چطور واسم مرد! کی بود که گفت تو مرداد خدا تورو به من داد فریاد یا خدا خطاست؟ ادرس این خدا کجاست؟ چقدر برم بش برسم؟ که منو یادش هست هنوزم من زائر بارون زده ام زائر که نه...خیلی بدم اگه بیام تو رام میدی؟ سیاهتر از من ندیدی؟ داد میزنم امام رضا... وا کن درو منم ندا...
نوشته شده توسط ندا در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت
اسوده باش و برو!چرا که من و دل ویرانه ام گله و شکایتی از تو نخواهیم داشت حتی به اندازه ی روزنه ای کوچک... اری!هنگامی که بازی مرگبار قلبهایمان اغاز شد دو نو جوان بودیم مست غرور و دیوانگی... شاید برای تو اوار شدن دیواره ی وجودم تنها یک بازی کودکانه بود وبس که در حساس ترین لحظه فریاد زدی که خسته ای از من و از تکرار این بازی و شکستی و رفتی و ندیدی و نفهمیدی که حکم این بازی برای من مرگ بود و من بودم که باختم تو را...زندگی را...و تمام هستی ام را... گله ای ندارم از بی وفاییت چرا که عشق برای تو مفهومی کودکانه داشت و انسانها چه زود کودکیشان را فراموش میکنند گله ای ندارم از نا مردیت!ولی نه!اری... گله ای دارم چرا که نابخشودنی ترین جرم را مرتکب شدی خیانتی بس بزرگ و کثیف: اه...که گمان کردی تو عاشق ترین بودی...
نوشته شده توسط ندا در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت
من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند،
و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛
اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند،
هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت
نوشته شده توسط ندا در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 18:9 موضوع | لینک ثابت
سکوتت را نمی خواهم صدایم کن
صدایت مثل رویا مثل ابریشم مثل معنای محبت مثل گل زیباست
صدایت غرق خوبی هاست
در این تنهایی غمگین صدایم کن
برای شعرهای آشنای من صدای تو هزاران سطر جا دارد
سکوتت را نمی خواهم صدایم کن
صدایت اشک ئهایم را صدا می کرد
تمام اشک های من صدایت را دعا می کند
صدایت را دعا میکنم
نوشته شده توسط ندا در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت
من و تو و کلبه ای حقیرانه... سقفی از عشق و مهربانی... روزگاری بود بس ساده و بی ریا... من و تو غرق در رویای با هم بودن غافل از گردش ایام... چه ناجوانمردانه در شبیخونی به یاد ماندنی کلبه ی کوچکمان را به اتش کشیدند روزگار غریبیست هیهات! چه کسی باور کرد همانانکه تکه های یک عشق از یاد رفته را در وجودمان زنده کردند کلبه ی کوچکمان را خاکستر کردند چه کسی باور کرد انانکه در باور نبودند بیرحمانه دیوار عظیم فاصله را میانمان بنا کردند مادر؟خواهر؟پدر؟دوست؟دشمن؟ در های و هوی خنده های کریحشان دستان پر ز التهابم را رها کردی و به سویشان روانه شدی شعله های مهیب اتش وجودم را در بر گرفت لعنت بر وفایت... سوختنم را دیدی و لب بر هم نزدی لحظه به لحظه دست در دست نارفیقان دورتر و دورتر شدی ضربه های بی امان اتش در وجودم کارساز نبود بسویت دویدم و تو مانند دودی در اسمان محو شدی... بر زمین افتادم نفسهایم در نبردی بی امان با مرگ دست و پا میزدند مرگ در گوشم زمزمه میکرد من که از اتش گریختم این چه جان دادنیست؟ پشت سرم را نگاهی کردم و فریادی جانسوز از وجودم بر خاست: اه خداوندا!جگرم سوخته بود...
نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت
|
|
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آرشيو اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 POWERED BY
BLOGFA.COM طراح قالب |
نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت
خدایا من برگشتم!دستای خستمو بگیر کمکم کن همونی باشم که تو میخوای چون دیگه امیدی واسم نمونده تو روتو از من برگردونی دیگه هیچکسو ندارم خدایا من همون ندام ندایی که ارزوش بود دانشگاه مشهد قبول شه شبو روز تو حرم اقا باشه ولی قسمت نشد.وتو شهر خودمون قبول شدم باز شکرت ان شاالله فوق لیسانس!.به همون ۲سال یه بار زیارتم راضی ام.خدایا مگه من ازت چی خواستم که دریغ کردی به مولا نیتم خیر بود خودت که بهتر میدونی خدایا من ۲۲ سالمه انتظار صبرو ایمان یه بنده ی دنیا دیده رو از من نداشته باش
خدایا خیلی تنهام خیلی
...کمکم کن راضی ام به رضای خودت رشته ی سرنوشتمو میدم دست خودت هرجا خواستی ببرش تا هرجا بگی دنبالت میام چون میدونم وقتی هادی تو باشی مقصدم سرزمین سعادت و خوشبختیه...
نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 0:51 موضوع | لینک ثابت
ازبرج 10 تا امروز به وبم دست نزدم یعنی دیگه حوصله نداشتم بعد اون جریان دیگه حال خودمم نداشتم چه برسه به نوشتن ولی خدارو شکر الان که دارم این مطلبو مینویسم همه چیزو فراموش کردم حتی خنده ام میگیره به خودم و اون همه حماقت... 3روزه که از مشهد اومدیم خیلی خوش گذشت جای همه خالی هرچی غمو غصه داشتم هرچی خستگیو اشک بود همونجا تو حرم عزیزم جا گذاشتمو با یه دنیا تجربه و امیدواری برگشتم قربون اقام برم خیلی مهربونه یه چیز ازش خواستم که تا اخر فروردین بهم بده یه چیز غیر از عشقه برام دعا کنید... حیف این وبلاگو حیف این همه شعرایی که خودم با یه دنیا احساس واسش گفتمو تو وب گذاشتم بخدا لیاقت نداشت ولی واسه اونم تو حرم دعا کردم حرم اقام جای گذشتو بخششه نه ناله و نفرین فقط ازش خواستم که یه روزی بهش ثابت کنه چقدر در باره من اشتباه فکر میکرد اما اون روز خیلی دیر شده باشه... عشق واقعی اونیه که عشقو افرید فقط کافیه چشمامونو باز کنیمو ببینیمش
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت
اونایی که کربلا رفتن میدونن من چی میگم شهر ما دو ساعت کمتر با عراق فاصله داره دو سال پیش ماه مبارک رمضان بود راهی کربلا شدیم هیچوقت فراموش نمیکنم خیلی خوش گذشت وقتی به مرز عراق رسیدیم همشون امریکایی بودند اولش میترسیدم ولی وقتی سلام کردنو دستشونو واسمون تکون دادن ترسم ریختو منم دستمو تکون دادم الحق که بعضیاشون خوشگل بودن!بگذریم... به کربلا رسیدیم یه خونه گرفتیمو رفتیم طرف بین الحرمین حال و هوای خاصی داشت اول به امام حسین سلام دادیمو رفتیم پا بوسش خیلی شلوغ بود ار کاری میکردم نمیتونستم جلو برم و ضریحشو بگیرم گریه ام گرفت چشمامو بستمو تو دلم گفتم اقا جونم دستمو بگیر... چقدرم زود دعام مستجاب شد وقتی چشمامو باز کردم دستام سفت ضریحو چسبیده بودن دیگه تکون نخوردمو ولش نکردم ولی گریه ام نمیگرفت! واسه همه دعا کردم بعد زیارت عاشورا خوندم بعدشم نماز. از اونجا بیرون اومدیم سمت دیگه ی خودمو نگاه کردم دلم لرزید حالا نوبت باب الحوائج بود داخل شدیم اونجا خلوت تر بود یه زیارت حسابی ام اونجا کردیمو بیرون اومدیم اما باز گریه ام نگرفت! فردای اون روز نماز صبحم اونجا خوندیمو به طرف سامراء حرکت کردیم اوضاع اونجا اروم نبود واسه همینم زود زیارت کردیمو اومدیم بیرون ولی باز گریه ام نگرفت! دیدن اون دو گنبد به هم چسبیده همیشه واسم یه ارزو بود خدایا شکرت... به کربلا برگشتیم فردای اون روز به طرف کاظمین حرکت کردیم اونجا هم سلام دادیمو زیارت کردیم شبو اونجا موندیمو فرداش راهی سرزمین عشقم نجف شدیم چه سعادتی بالاتر از این که شب شهادت امام علی نجف بودیم... همینکه به کوفه رسیدیمو گنبدو مولا علی رو دیدم بغض سنگین گلوم شکستو با صدای بلند گریه کردم غربت اقام هر دل سنگیو اب میکرد گریه ام تمومی نداشت مرقد امام خیلی خلوت بود با خیالی راحت زیارت کردمو اروم شدم... اون شب تو حرم مولا مراسم بود مردم عراق سینه زنی داشتنو قمه میزدن پیکری شبیه مولا رو رو دستاشون گرفته بودنو تو سرو صورت میزدن گریه ام شدت گرفت که مامانم دستمو کشیدو گفت بیا بریم هر ان ممکنه اتفاقی بیفته در حالی که دلمو همون جا جا گذاشتم رفتیم فردای اون روز به ایران برگشتیم ارزو میکنم یک بار دیگه این سعادت نصیبم بشه ان شاءاله هر کسی که ارزوی کربلا رو داره به ارزوش برسه از همون شبی که از نجف اومدیم تمام زندگیم یه نفر شده:
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت
گفتم كه دوستت دارم گفتي كه باور نداري گفتم اين كلمه را از حفظ نمي
گويم از ته دلم مي گويم گفتي دلم را نيز باور نداري سكوت تلخي كردم
و از ته دلم آه كشيدم مدتي سكوت با چشماني خيس و قلب شكسته
گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست
در هم شكست گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم من نيز سكوت كردم
و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم گفتي بي خيالي از اشكهايم،
چيزي نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ گفتي كاش كه عاشق نمي شدم ،
گفتم عاشقي همه اين دردها را دارد گفتي خسته شدي از همه كس ،
گفتم من با تو مي مانم گفتي خيلي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است
تنهايي را نمي شناسد و باز گفتي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است قلب
يارش بايد همان تنهايي او باشد گفتي كه اين حرفايت تكراري است
گفتم به جز تكرارش راهي نيست
نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:20 موضوع | لینک ثابت

به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سود از مهرورزیدن چه حاصل از وفاکردن
مرالایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:17 موضوع | لینک ثابت
یک روز من هم خاطره می شوم نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد در نگاهش صد شور عشق خواندم نگاهم کرد دل به او بستم نگاهم کرد.............. اما نه بعدها فهمیدم که او فقط نگاهم کرد. از زندگی اموختم که به هر نگاهی دل نبندم که همه نگاه ها پیام اور عشق نیستند همه نگاه ها معنی دوست داشتن نمی دهند همه نگاه ها بی ریا نیستند
نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 1:54 موضوع | لینک ثابت
یا زینب... مادر انبیاء تویی حیدر
اییینه ی وفا تویی
زهرای مصطفی تویی
محراب هر دعا تویی
قبله گاه خدا تویی
مرد بی ادعا تویی
دروازه شفا تویی
باغبان صفا تویی
شکسته از جفا تویی
طنین هر صدا تویی
نام دیگر ندا تویی
شرط در رضا تویی
زینب مرتضی تویی
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت
اورفت!امدنش دلیل ماندن نبود باز هم عروسک تنهاییم را در اغوش کشیدم باز هم گردباد مصیبت دل خوشیهای کوچکم را بلعید...
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت
|
فالنامه |
|
|
نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت
روز اول گل سرخی برایم اوردی گفتی برای همیشه دوستت دارم روز دوم گل زردی برایم اوردی گفتی دوستت ندارم روز سوم گل سفیدی برایم اوردی و سر قبرم گذاشتی و گفتی منو ببخش فقط یه شوخی بود... توی دنیا دوتا نابینا میشناسم یکی تو که هیچ موقع عشقم رو ندیدی و یکی من که کسی رو جز تو ندیدم. امدی! چه زیبا گفتم دوستت دارم چه صادقانه پذیرفتی چه فریبانه اغوشم برایت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه همه چیزم شدی چه زود بخاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم چه حقیرانه قصه ی قریب خداحافظ به میان امد ومن سوختم چه عاشقانه ولی هنوز... دوستت دارم غریبه. دلتنگم شاید با بهترین سخن میگفتم ای عشق من از اینکه تو را رنجاندم تویی را که بهترینی خود را بدترین میدانم مرا ببخش! میدانم بخشیدنی نیستم ولی تو ببخش عشقت را واسه شکستن یه دل فقط یه لحظه وقت داری اما واسه اینکه از دلش بیرون بیاری شاید هیچوقت فرصت نداشته باشی حتما لذت میبری از شکنحه ی کسی که به حرم دیوانگی تقاص جنونش را با یدترین وجه ممکن پس میدهد وان چیزی جز بی تو بودن نیست هرچه بر من گذشت حقم بود من بیشتر از این سزاوارم تو گناهی نداری ای زیبا مرگ بر من که دوستت دارم کیسه ی کوچک چای تمام عمر دلباخته ی لیوان بود ولی هر بار که حرف دلش را میزد صدایش توی اب جوش میسوخت کیسه ی کوچک چای با یک تکه نخ رفت ته لیوان حرف دلش را اهسته گفت لیوان سرخ شد کسی که مامور دفن من هستی به حرف من گوش کن دستم را از تابوت بیرون کن تا همه بفهمند ارزو داشتم و به ان نرسیدم چمانم را باز بگذار تا بفهمند که چشم به راه بودم وبه ان نرسیدم قالب یخی به شکل صلیب بر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع اب شود و به جای عزیزی که دوستش دارم بر سر مزارم گریه کند
نوشته شده توسط ندا در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت
و چه زیبا بود رنجیدن ها! تو از من رنجیدی باران از ابر ابر از خدا و خدا هم از من! اری... هنگامی که من رانده شده دلت را شکستم و غرورت را نادیده گرفتم خدا هم از من رنجهید اما خدایم مهربان بود هنگامی که بی کس ماندنم را دید هنگامی که حلقه ی جمع شده ی اشک را در چشمانم دید گویی که دل عظیمش به حالم سوخت و مرا بخشید اما تو... تو با انکه بنده ی کوچک ان شکوه اسمانی هستی با انکه ذره ای حقیر از وجود ان عرش کبریایی هستی هنوز هم بعد از گذشت روزها و ماهها کینه ی دیرینه ات را از سینه بیرون نکرده ای من تنها دو روزبنده ی نا فرمان شیطان بودم اه نه...میان شیطان و خدای بی کران همچون حبابی معلق بودم اما عاقبت طناب پوسیده ی شیطان را بریدم و ریسمان محکم الهی را با قلبی مالامال از ندامت گرفتم غرور بهترین هدیه ی شیطان به انسان است و کینه و نفرت اولین قدم های محکم بندگی ابلیس است شیطان تنها دو روز بامن ماند و از یا رب یا رب هایم خسته شدو رهایم کرد اما تو... هیچ میدانستی که تو ماه هاست بنده ی مطیع شیطانی...
نوشته شده توسط ندا در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت
عاشقانه نگاهم کردی کودکانه سلامم کردی گفتی که چه بیقرارم کردی یک سبد خار جفا نثارم کردی با ناله ی باد همسرایم کردی در وادی بی کسی رهایم کردی در حسرت خود راهی سرابم کردی در یک محفل دوستانه خرابم کردی اه دگر دیر شده که یادم کردی با یک حرکت پیش همه ماتم کردی با این همه غم گفتی که حلالم کردی...
نوشته شده توسط ندا در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
چه زیبا و معصومانه نگاهم کردی چه عاشقتانه عشقت را پذیرفتم یک شاخه گل سرخ در دستانت بود ان را به من هدیه دادی و با غرور گفتی تقدیم به گل با وفایم !لبخندی زدم و نگاهت کردم اه خدایا.. تصویر خود را در چشمانت دیدم دستمان در دستان هم پا به پای هم کوچه های عشق را پشت سر گذاشتیم تو برایم کلبه ای کوچک اما پر از عشق و محبت ساختی و من برای تو قصری بزرگ اما کاغذی ساختم... شاخه گلت هنوز در دستم بود که انطرف تر دو چشم شیطانی با لبخندی فریبنده نگاهم می کرد. در دستانش یک دسته گل رز زرد زیبا بود که ان را بسویم گرفت:
نگاهی به تو انداختم و نگاهی به شاخه گلت در دستم و نگاهی به او انداختم و به دسته گل زیبایی که مرا بسوی خویش فرا میخواند
دستانت را رها کردم و ارام ارام بسویش روانه شدم. خداوندا! ندانستم که با هر قدمم بسویش لحظه به لحظه ی خاطره هایم را با تو به اتش کشیدم
من رفتم و تو را در غبار بی کسی گم کردم
به او که نزدیک شدم لبخند زیبایش به یک نگاه تلخ شیطانی و ان دسته گل زیبا به اتشی سوزنده تبدیل شد انگاه با قهقه ای بر سادگی ام همچون دودی محو شد
اشک در چشمانم حلقه زد باز هم شیطان فریبم داد...
بسویت دویدم به همان جایی امدم که رهایت کردم با دنیایی پر از امید که تو منتظرم مانده ای
افسوس که وقتی امدم که دیگر دیر شده بود نه تو بودی و نه دلت. تنها تکه های پر پر شده ی گلت را دیدم که بر روی زمین افتاده بود
ناله ای سینه سوز سر دادم و اسمت را فریاد زدم اه که جگرم اتش گرفت و هیچ کس حتی شعله هایش را ندید
هنوز هم وقتی از ان جایگاه شوم عبور میکنم تنها عطر گل سرخ پر پر شده ات است که مشامم را مینوازد...
یادت ماندنیست ای به یاد ماندنی...
نوشته شده توسط ندا در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 15:7 موضوع | لینک ثابت
امروز این را برای تو مینویسم که رنج بودن را با وحود میخریدی و من بی وجود به تو ندادم امروز این را برای تو مینویسم که زجه هایم را به گوش جان میشنیدی و من دیوانه از لطف تو رنجیدم امروز این را برای تو مینویسم که صدق عشق فرای روی خویشید بر بستر نورانی زمان بر من هدیه دادی و من به خیال خود از ان گریختم اری!
امروز این را برای تو مینویسم که فردا بر من خرده نگیری میروم و دیگر باز نخواهم گشت
چون روی بازگشت را نخواهم داشت...
نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت